۱۱/۰۶/۱۳۹۰

رنگ

دو سه روز پیش منتظر تلفن مامان بودم که جزئیات خبر «نسبتا» خوب رو بده. صدای موبایلم که اومد چنان از جام بلند شدم که بالای پام گیر کرد به میز و کشیده هم شد، نفسم بند اومده بود وقتی گوشی رو برداشتم. حالا به اندازۀ کف دستم کبود شده جاش. هرروز توی حموم یا موقع عوض کردن لباسهام نگاه می کنم رنگهاش رو که چجوری عوض میشه، از بنفش پررنگ شروع می شه و کم کم تغییر می کنه تا جایی که زخمه و قرمز. تنوع رنگی که  با رگهای مرده و نیمه جون و خون و پوست خودت درست شده! کاوه چهره اش توهم میره وقتی می بینه، خودم ولی خوشم میاد نگاه کنم، قشنگه رنگهاش!

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

Web Stats