۱۲/۰۲/۱۳۹۰

رقص انگشتها

شب آخرِ سفر، با لباس راحت نشستم توی رختخواب و گیلاس شرابم هنوز نصفه ست و دارم فکر می کنم عجب سفر عجیبی بود، خیلی عجیب و خیلی دور از انتظار. فکر کردم میام کنسرت علیزاده وفقط چندروز تنهایی و دور از فشار فکرها و روزمرگی سعی می کنم با بچه ها آسوده باشم. اما مثل نسیمی شد که آروم خورد به صورتم تا یادآوری کنه که داستانِ زندگی من، داستانِ زندگی آدمها چه راحت (گرچه سخت) می تونه عوض بشه.
 

 دوتا میزبانِ نازنین داشتم، یکی شون چندماهیه که مامان شده، ولی مامان عجیبی شده. همۀ مامان ها حرف می زنن با بچه شون، ذوق بچه شون رو می کنن. ولی این میزبان ما یه جووووری حرف می زنه با بچه ش که آدم دوست داره ساعتها بشینه گوش بده به مکالماتشون!



اون یکی میزبانِ نازنین هم،...غافلگیر کردیم همدیگه رو شاید.... شب اولی که پیشش بودم، آخر شب دراز کشیده بود روبروی من و توی چشمهاش یک عالمه حرف داشت که با خساست تمام و تردید و ترس نگهشون داشته بود و من توی دلم همش بهش می گفتم « نترس، راحت باش، بگو به من هرچیزی که انقدر با تردید نگه داشتی توی چشمهات، من می تونم گوش بدم، می تونم بفهمم.»...و لذت بردم که اعتماد کرد...حس تازه ای بود و شاید بلد نبودیم چطوری باید باهم حرف بزنیم اما چندروز با اشتیاق حرف زدیم باهم؛ و امشب وقتی داشت برام پیانو می زد، سایه اش رو روی دیوار نگاه می کردم و انگشتهاش رو روی کلید پیانو... و حالا خیلی می دونستم راجع به اینکه چرا انقدر رقص انگشتهاش روی پیانو قشنگه.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

Web Stats