صبح زوده، هوا تاریکه و یه کم بارونی، کاوه رو بردم دانشگاه کار داشت. تو راه یه موز خوردم و رادیو گوش کردم. نزدیک خونه پنج شش دقیقه پشت سر سرویس بچه های مجتمع معطل شدم و همینطوری نگاهشون کردم. چقدر عجیبه مادر پدربودن، دور اتوبوس رو گرفته بودن و هرکدوم داشتن یه ادایی در می اوردن برای بچه هاشون که توی اتوبوس نشسته بودن و خداحافظی می کردن، انگار مسخ شده باشن و نفهمن هیچ چیز دیگه ای در اطراف هست، تا بالاخره اتوبوس رفت و پدر مادرها عادی شدن دوباره و با ته لبخندی راه خونه هاشون رو گرفتن. از اون خوبیهاست که یه جورایی دلم نمی خواد!
باز هم خواب دیدم دیشب، خوابهای آشفتۀ گریه و زندان و مردن و...صدای دوش گرفتن کاوه اومد، چشمهام رو باز کردم، می خواستم زنگ بزنم به مامانم دعوا کنم بگم این خواهر برادرهاش رو از تو خواب های من جمع کنه دیگه! که دیدم برام پیغام گذاشته که « زنگ زدن گفتن سند بیارید، شنبه...»

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر