۱۱/۱۳/۱۳۹۰

چاک بِری

سرپرست گروه موسیقی مون چندشب پیش یه مهمونی گرفته بود به مناسبت شروع ترم.توی ای میلش هم نوشته بود که من فقط چندتا بشقاب یه بارمصرف دارم، غذا بیارین، درینک بیارین، دسر بیارین، سازتون رو بیارین، دوستهاتون رو بیارین و هرچیز دیگه ای که دوست دارین بیارین و خوش بگذرونین....رفتیم، خوش گذشت. یک میل عجیبی به ساز زدن داشتم اون شب که اصلا نمی فهمیدم چرا! دستم دست خودم نبود، باید می زدم! گاهی کاوه می گفت یه کم ساکت باش نفس بکش! ولی دلم نمی خواست. علاوه بر اون قطعاتی که خودم می زدم هرکس دیگه هم می زد و می خوند من می زدم! آخر شب موقع خداحافظی خانوم سرپرست گروه بغلم کرد و با خندۀ بامزه ای بهم گفت مثل « چاک بِری» بودی امشب! فکر کردم اصطلاحی چیزیه (شرمنده که نمی شناختم)! اومدم گشتم دیدم یه پیرمرد سیاهپوست آمریکاییه که خیلی انرژی داره واسه ساز زدن! :D

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

Web Stats