اونها توی خیابون و رو به پنجره ایستاده بودن و مسخ شده با موسیقی ای که از اون دریچه می ریخت بیرون گاهی تکونی به بدنشون می دادن. من هم مثل وصله ی ناجور بی حرکت ایستاده بودم و می ترسیدم اگه یه کم تکون بخورم بفهمن که مال این تابلو نیستم و گم شدم؛ چه گُمم! به دخترک نگاه کردم که گاهی تکونهای کوچیکی بی هوا میومد توی صورتش، دور چشمهاش و کنار لبهاش، دلنشین بود حالتش، خندیدم بهش. هم راه دخترک هم چند قدم اونطرف تر مثل همیشه لبخند آزادِ مهربونی روی لبش داشت و گاهی هم چشمهاش رو می بست و بدنش تاب کوچیکی می خورد، اون یکی هم مثل همیشه بی قرار و مضطرب نمی تونست یک جا بند بشه و دنبال جاهای بهتری می گشت! دیگری هم کنار من و یه کم عقب تر از من ایستاده بود و لحظه ای حواسش به موسیقی بود و سرش رو با ریتم تکون می داد و لحظه ی دیگه هم سرش می چرخید به اینور اونور و لحظه ی بعد هم دستش می رفت تو جیبش و موبایلش رو در می اورد. کم کم کشیدم عقب، چه دلزده ام! یاد یکی از دوستهام افتادم که چند روز پیش وقتی ازش پرسیده بودم « حالت چطوره؟» در جواب گفته بود « دلم می خواد استفراغ کنم» ! اومدم بیرون از اون تابلو و چند دقیقه هم از دور نگاه کردم. از لبهای دخترک خوندم:
- « ستاره کو؟»
- « داره قدم می زنه.»
خنده ام گرفت، چه ناهنجارم! چند قدم راه رفتم و عمیق نفس کشیدم، سرم رو بلند کردم و به ستاره ها نگاه کردم. فکر کردم امشب این هوا و باد ملایمی که می خوره به موهام و به دامنم بیشتر لذت داره تا موسیقی، چه بی وقتم!
« الان میام دنبالت».

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر