وقتی حالش خیلی بده تُن صدای معمولیش میره بالاتر، با نشاطی عصبی و عجیب حرف می زنه، تمرکز نداره، اگه براش چیزی تعریف کنم هزارجای حرفم می پره و ربطش می ده به چیزهای دیگه و حرف آدم هزار شاخه می شه. و بعد از این همه سال دوستی هم نمی فهمه که من می شناسم این نشانه ها رو و هربار هم عصبی می شم از این تلاش بیهوده اش برای پنهان کردن خودش و کاسه کوزه اش رو بهم می زنم که «مثل آدم ناراحت باش اگه حالت بده». چندوقته همه دور و برم حالشون بده. بعضی وقت ها دیگه خسته می شم از حسهایی که آدمها رو اینطوری خسته می کنه، دوست داشتن هم از همشون بدتره، کاش دکمه داشت تا وقتی آدمها جون ندارن خاموشش کنن یه کمی!

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر