سه تا صدا هست که وقتی می شنومشون احساس می کنم یه حس مجزای مجرد خوب و تمیزی درونم زاده می شه که روی سلول های مرده و بیمار رو می پوشونه. یکیش صدای شاملو ( البته بیشتر توی نوار «سکوت سرشار از ناگفته هاست»)، یکی هم صدای ساز علیزاده ( اگه از نزدیک باشه که درمان محضِ! اگه آلبوم باشه «نوای نور»)، و یکی دیگه هم صدای مامانم که پرانتز هم لازم نداره.

من صدای تار رو که می شنوم یه گرمایی دلم رو می گیره. انگار منو می بره به یه جای آشنای گرم و روشن. اینطوریه که دلم می خواد دائم صداشو بشنوم. اینطوریه که هر دفعه بزیبایی می شنومش دلم می خواد همه چیو ول کنم برم دنبال تار زدن. از کار و زندگی میندازدم!
پاسخ دادنحذفمن چه سبزم امروز ..........
پاسخ دادنحذف