یکی دوهفته ست که به طرز خیلی عجیبی دلم برای تهران تنگ شده، پنج شش ساله که روزهای بارونی اش رو ندیدم دیگه. دلم پر می کشه قشنگ واسه روزهای پاییزی زمستونی و بهاریش. از دانشگاه که میومدم خونه با اتوبوس، معمولا هم دو ساعت، دو ساعت و نیم طول می کشید توی ترافیک غروب تا برسم خونه، ردیف آخر اتوبوس که یه کم بلند بود و پنجره اش بزرگ بود می نشستم و به همه چی فکر می کردم و مردم رو نگاه می کردم و خسته نمی شدم تا وقتی می رسیدم خونه که می فهمیدم خسته شدم، لباس عوض می کردم و پاهام رو می شستم و روی مبل می افتادم و بابا میومد و به زور شونه ها و پاهای آدم رو می مالید.
این روزها که دلمون می گیره از کوچ کردن دوباره و رفتن از اینجا، یادم می افته که هنوز برای تهران دلم انقدر تنگه که جای خیلی زیادی برای دلتنگی برای شهر دیگه ای ندارم.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر