۱/۲۷/۱۳۹۱

بریم!

خیلی خسته شده بودم از صبحش و دیگه جون نداشتم، فکر کردم اگه شب نزنم بیرون دلم بدجوری می گیره. دخترک اول گفته بود که امتحان داره و نمی تونه بیاد بیرون، ولی بعدش گفت «بریم!». داشتم سعی می کردم نیروهام رو جمع کنم، تو فیس بوک هم بی انگیزه می گشتم، دیدم یه دوستی عکسش رو عوض کرده همون موقع، یه کم عکسش رو با دقت نگاه کردم و لایکِ اول رو زدم! دلم خیلی براش تنگ می شه. همینطوری الکی پیغام دادم بهش توی فیس بوک که « به جای عکس عوض کردن بیا بریم آبجو بخوریم»، جواب داد « بریم!» سه تایی رفتیم، تازه شدم از بودنشون و برگشتم. 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

Web Stats