۲/۰۸/۱۳۹۱

یه دونه شات

از صبح کلافه و بیچاره و خسته ام و البته جای بروز و حتی پنهان شدن هم نیست توی این خونه های کوچیک لعنتی، حتی وقتی دو نفری، چه برسه به اینکه مهمون هم داشته باشی! تا عصر سر کردم، تمرین موسیقی داشتم، نزدیک های شب تمرین هنوز تموم نشده بود که زدم بیرون از کلاس، خسته بودم دیگه. نشستم پشت فرمون، دلم نمی خواست ماشین رو روشن کنم، فکر کردم حالا که یه کم وقت هست کاش برم با یه نفر یه دووووونه شات بزنم که ذهنم آروم بشه و نفسم یه کم بالا بیاد، هرچی فکر کردم، هرچی فکر کردم، هرچی فکر کردم.... سرم رو گذاشتم روی فرمون و دق کردم یه کم، و بعدش هم ماشین رو روشن کردم و دور زدم و همونطوری کلافه و خسته برگشتم خونه. به کاوه گفتم بریم دیگه، شهری رو که یه نفر نداشته باشی باهاش یه دونه شات بزنی وقتی حالت بده باید ترک کنی هرچه زودتر!

۱ نظر:

  1. می دونی آدمها هستند، ولی انگاری نیستند، شاید که همه هم خوب هستند ولی اون جای خالی قلبت که یک موقع باید یک لحظه باید یک جوری باید با یکی که فقط بشنوتت یا فقط ببینتت یا فقط بشنوی و ببینیش پر کنی، انگاری اینور دنیا همیشه خالیه. حالا اینور دنیا با اونور دنیا فرقشون کمه شاید توی این چیزها. مردم همه خوبند، ولی تو آدم خوبهای خودت رو می خوای. واااااااااااای که چرا نمی فهمم/

    پاسخ دادنحذف

Web Stats