امروز صبح روی انگشتم با روان نویس شکل کشیدم، کاوه که دید گفت این کیه، گفتم منم، گفت نه این لبش خیلی بزرگه تو نیستی. گفتم خودم نیستم، قیافه ی احساس امروزمه! کلی با دقت بهش نگاه کرد و رفت. در طول روز هم چندین بار اومد سراغش رو گرفت و باز بهش نگاه کرد با دقت! آخر شب گفت تو رو خدا هرروز صبح احساس اون روزت رو نقاشی کن روی انگشتت تا بفهمم چی به چیه و چیکار باید بکنم!

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر