یه پیرمردی هست اهل ترکیه، آهنگسازِ. اون هم این ترم مهمان گروه موسیقیون بود. اولین بار توی یکی از مهمونی های گروه دیدمش که دلش می خواست یه آواز ترکی بخونه، من هم بداهه شروع کردم تار زدم باهاش. از صدای سازم خوشش اومد، بعدش اومد نشست کنارم و شروع کرد به ترکی حرف زدن و یه چیزهایی گفت که من نفهمیدم چیه ولی فهمیدم که خوب بودن!! بهش گفتم که من ترک نیستم و متوجه نشدم چی گفتین، انگلیسیش هم خوب نبود، سرپرست گروه با ترکی بهش توضیح داد و گفت که این دختر ایرانیه باهاش ترکی حرف نزن. اما اون هرجلسه سر تمرین چند دقیقه میاد کنار من می شینه و باز شروع می کنه یه چیزهایی به ترکی می گه، به سازم اشاره می کنه و دستش رو روی شونه ام می زنه و می فهمم که چیزهای خوبی داره می گه. می دونه که ایرانیم، می دونه که نمی فهمم چی داره می گه، اما دلش می خواد بگه، من هم دیگه بهش نمی گم که نمی فهمم، گوش می دم بهش و لبخند می زنم و تشکر می کنم.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر