۱/۲۹/۱۳۹۱

آنِ من است او...

تارِ قدیمی ام گوشه ی اتاق توی جعبه اش بوده این چندوقت، اوایل سعی می کردم هر از چندی بغلش کنم و باهاش چندتا قطعه بزنم تا دلش نشکنه، اما خب هوا بد بود و وقتی یه کمی بیکار می موند پوستش خیلی بد می شد و صداش دیر در میومد. عذاب وجدان داشتم قشنگ که سراغش نمی رم دیگه، عذاب وجدانم بیشتر هم می شد وقتی همه اش این توی ذهنم می اومد که تارِ جدیدم خیلی گرونه!! تو دلم می گفتم نکنه فکر کنه چون قیمت این جدیدِ گرونتره من بیشتر دوستش دارم (همینقدر دیوانه!گاهی به این یکی از قصد بی توجهی می کنم و خیلی ملاحظه اش رو نمی کنم که پررو نشه به خاطر قیمتش!).
چندهفته پیش دیگه کلافه شدم، به یکی از بچه های گروه که تارش خیلی داغون و بد بود گفتم بیاد تارِ قدیمی من رو بگیره و این چندماهی که اینجام دستش باشه، خوشحال شد خیلی. حالا تو گروه که تارِ  قدیمی رو می بینم که صداش چه مهربون و مغرور در میاد خوشحال می شم، حالا هردوتا تارهام کلی توی گروه باهم کل کل می کنن و خوبن، ولی وقتی میذارتش توی جعبه می برتش دلم براش تنگ می شه، دلم می خواد بگم « یار من است او، هِی مبریدش».

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

Web Stats