۲/۲۳/۱۳۹۱

گریه نکن

صداى مامان پر از شادى بود، مى دونستم از كدوم خنده ها داره چشمهاش الان. گفت: «به دنيا اومد، خيلى كوچيكه، گرد و صورتى». گوشی رو که گذاشت روى تخت نشستم همينطورى و از پنجره بيرون رو نگاه كردم. كم كم صداى گريه اش رو مى شنيدم، قربون صدقه اش رفتم، صداى گريه اش واقعا مى اومد، باهاش حرف زدم كه آروم بشه، «نترس جوجه ى من، نترس، اينجا الان ناآشناست برات، به مهربونى دل مامانت نيست مى دونم، ولى كم كم عادت مى كنى، كم كم مى شناسى اينهمه چهره هاى دور و برت رو كه عاشقانه دوستت دارن و قراره بهت مهربونى كنن يك عاااااالمه، گريه نكن كوچيك گرد صورتى، آروم»
خاله شدم امروز، دلم پر مى كشه كه لمسش كنم، حسرت نيست اما، اميدِ، به زودى بغلش هم مى كنم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

Web Stats