۲/۲۸/۱۳۹۱

دلِ شکسته ی یادگاری

پارسال کاوه خورد به سه تاری که به دیوار آویزون بود، افتاد زمین و کاسه اش شکست. همینطوری گرفته بودمش تو دستهام و گریه می کردم تا چندساعت. چسب زدم بهش و باز آویزونش کردم به دیوار. چندوقته دارم فکر می کنم ازاینجا بریم چی کارش کنم، همین الانش هم دوتا ساز دستمونه موقع رفتن، این هم که صدا نداره و نمی تونه چیزی بگه، فقط می دونم که امکان نداره ساز رو بندازم دور! ای میل زدم به یه آدمِ خوب که ببینم قبول می کنه سه تارِ من رو با اون دل شکسته اش فقط مثل یه  یادگاری یه جایی از خونه اش یا دفتر کارش یا هرجایی، یه گوشه ای از دنیایِ خوبش آویزون کنه؟

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

Web Stats