امشب مهمونی آخر ترم گروه موسیقی خاورمیانه ی دانشگاه بود، دیگه نمی بینمشون و قرار بود یه جورایی خداحافظی من هم باشه. این شد که بیشتر شب رو من ساز زدم. مضطرب بودم که دیرم نشه اما بلند که می شدم، سونیا، سرپرست گروه، که آمریکایی اما اصالتا تُرکِ می گفت که برای آخرین بار یه قطعه ی دیگه بزن و من هم با دلِ خیلی تنگ بداهه توی دشتی ام میومد همه اش. موقع خداحافظی بغلم کرد، گریه ام گرفت، تنم لرزید، گریه کردم راحت، فشارم می داد و می گفت « جانِم، جانِم »، اشکهام رو پاک کرد و گفت « برو، هرجا که بری موسیقی و روشنایی می بری با خودت.»

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر