۳/۰۵/۱۳۹۱

کاش چشمهام کوچکتر بودن

وقتی داره برام تعریف می کنه، همزمان تصویرها رو می سازم و صحنه ها رو واضح می بینم. بعد که تنها می شم همچنان تصویرها رو مرور می کنم و مرور می کنم، ازشون کم می کنم و کم می کنم تا می رسم به اون تصویری که بیشتر از همه آزارم می ده. بی تاب دورِ خودم و خونه می چرخم و کار می کنم، دراز می کشم، با خودم فکر می کنم چرا انقدر زیاد...؟! اگه چشمهام انقدر بزرگ نبود شاید تصویرها کوچکتر می شدن و کمتر درد داشتن! بعد خنده ام می گیره به این استدلال احمقانه، اما از ذهنم نمی ره انگار، چند دقیقه بعد باز می گم کاش چشمهام کوچکتر بودن!

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

Web Stats