اولین ماه هایی که اومده بودیم اینجا، برای دانشجوهای سال اول یه جشن گرفته بودن و کلی صندلی جلوی برج اصلی دانشگاه چیده بودن و آتیش بازی راه انداخته بودن. به کاوه نگاه کردم و دیدم چشمهاش پر شده و چهره اش غمگینه، حس کردم دلش واسه دوستهاش و دانشگاه قبلیش تنگ شده، گفتم «اینجا دانشگاهت نیست، نه؟ دلت دانشگاه خودت رو می خواد»، خندید و گفت آره. هفته ی پیش برای مراسم فارغ التحصیلی اش رفته بودیم، کلی صندلی جلوی برج اصلی دانشگاه چیده بودن و آتیش بازی راه انداخته بودن! کاوه چشمهاش پر شده بود و چهره اش غمگین، یاد اون روز افتاده بود، حالا اما اینجا دانشگاهش شده بود و دلش واسه دانشگاهش و دوستهاش تنگ می شه! زندگی، زندگی، زندگی! زمان.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر