فقط یه سال دیگه بود که روز تولدم اینطوری دل تنگ بودم و گریه کردم. تولد هفده سالگیم بود، یادمه قشنگ، همه توی اتاق داشتن می رقصیدن و من دلم داشت می ترکید، اومدم توی راهرو روی پله ها نشستم یه کم آروم گریه کردم و بعد برگشتم و باهاشون رقصیدم!
امروز یک عالمه صدای مهربون شنیدم پشت تلفن، از اولِ اول صبح که دوست اول دبستانم از استرالیا زنگ زد، تا بعد از ظهر که دیگه همه خوابیدن تو ایران! دلم مامان بابا و نرگس رو خواست اما، چهارنفریمون رو، توی یه خونه دلم خواست و مثل همیشه آروم... هجوم دلتنگی.
دخترک از صبح شروع کرده بود به تکاپو که تولد سی سالگی مهمه باید یه کاری کنیم!! (دخترک ماجراها داره با این عدد!)، اما من فکر کردم امشب یه شام کوچیک دوتایی می خوام و یه کم شراب و یه تیکه کیک. شلوغ بازی رو شاید بذاریم آخر هفته که حال من هم حال بغض نباشه.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر