۲/۲۰/۱۳۹۱

جویدن

به ریشه می زنه و با سرعت غیرقابل باوری ریشه رو می جوه، طوری که اصلا نمی فهمی چی شد و از کجا ریشه ات غیب شد و فقط درد زیادی رو حس می کنی و یهو نگاه می کنی می بینی اون پایین، اون ته مها هیچی سالم نمونده. دوستی، مهربانی، عاشقی، لذت، امیدواری، زیبایی، همه رو جویده. اما هنوز که سیر نشده! گرسنه میاد بالای سرِ توی بی ریشه ای که باد داره می بردت می ایسته و گداییِ نگاهت رو هم می کنه، انگار که سالهاست هیچی نجویده باشه! و تو چشم می دوزی به گوشت له شده ی تو بشقابت که الان باید بذاریش توی قاشقت و ببری سمت دهنت که بجویش و از ترس زهره ات داره آب می شه که اگه به بالا نگاه کنی نگاهت رو هم می جوه!

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

Web Stats