روی آب طاق باز شناور بودم، آسمون کم کم داشت تاریک می شد، گوشهام توی آب بود و صورتم بیرونِ آب، آواز می خوندم برای خودم و صدام توی یه جای کوچیکِ در بسته ( سرم) می پیچید، اصلا انگار صدام توی دنیایی میومد که مثل برزخ بود و خودم هم توی همون دنیا شناور شدم انگار بعدش، داشتم می مردم از خوش حالی! رها، سَبٌک، سَبٌک، سَبٌک روی آب.

عکساتو میبینم. میخونمت. انگار یه تیکه ابر از ذهنم کنده میشه و میخزه به سمتت. انگار با وجودیکه خیلی نمیدیدمت یه جورایی خیلی میشناسمت. باز هم اشتباه من بود که دیر پشت در ایستادم و در زدم.
پاسخ دادنحذف