۳/۱۷/۱۳۹۱

هستم هنوز، بدون!

این روزها موقع هایی که بیکار می مونم حالم خیلی عجیب غریب می شه، همش باید یه جایی برم یا یه کاری انجام بدم یا یه برنامه ای واسه ی جمع شدن با بچه ها یا مهمونی ای چیزی بریزم تا این حس گیجی و بیگانگی بهم دست نده.
اولین باری که توی آمریکا داشتیم اسباب کشی می کردیم، از بوستون می رفتیم سمت کالیفرنیا. من اونقدری بوستون نبودم که با کسی دوست شده باشم و به خاطر جدا شدن از اون ها ناراحت بشم ، ولی وسایلمون رو برای فروش گذاشته بودیم و هر چیزی که می بردن من بعدش گریه می کردم. البته اون موقع، سال اولم توی آمریکا بود و می تونستم به هر دلیلی هم گریه کنم! توی چندسال اخیر (و اگه بخوام دقیق بگم، چند ماه اخیر) انقدر بد یاد گرفتم خودم رو کنترل کنم که گاهی از حالِ کنترل شده ی خودم می ترسم. اما وقتی خیلی بیکارِ می شم هنوز صدایی از ته دلم می گه که «من اینجام و هرچقدر هم دور نگهم داری می تونم همین ته بشینم آروم گریه کنم، هستم هنوز، بدون!»، و من می دونم و می گم اشکال نداره، باش، اما فعلا دور باش.

۱ نظر:

  1. درد مشترک ... خیلی وقتا میترسم از اینکه ماسک خنده ترک برداره و پشتش دقیقا هیچی نباشه چون اون اینقدر دور دور شده که "چهره آبیش پیدا نیست"

    پاسخ دادنحذف

Web Stats