خونه....چهارسال توی این خونه زندگی کردیم، با همه ی بدیهاش و سختی هاش بازهم هروقت کلید انداختم بعدش گفتم « آااااخیش، خونه»، این روزها، بیشتر می گم «آاااخی، خونه»، عجیبه، فضایی که می دونی همه گوشه کنارش رو، می دونی کجاهاش گوشه ی توست، کجاهاش می تونی پناه ببری، می دونی از کجاهاش باید فرار کنی، از حفظ توش راه می ری برای پیدا کردن فضایی که در اون لحظه ی خاص بهش احتیاج داری.
هنوز انگار جرات ندارم بگم چه احساسی به آمریکا دارم، دلم می خواد ادعا کنم چیزهایی راجع به این سرزمین می دونم بعد از هفت سال، اما مطمئنا که خیلی کم می دونم. فقط می دونم که دلم برای این سرزمین و برای این مردم مهربان تنگ میشه خیلی، اما دوست دارم، دوست دارم عبور کنم، عبور کنم از این جایی که دوست دارم.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر