شش هفت سال از خداحافظی ها و رفتن و اومدن ها می گذره، بارهای اول به راحتی فکر می کنی دیگه می دونی احساس مرگ چه احساسیه، فکر می کنی همون ساعتها می میری دیگه و یا فکر می کنی امکان نداره بگذره این ساعتهای طولانی لعنتی و تو همونجاها جونت تموم میشه! بارهای بعد هنوز دردش زیاده ولی دیگه تجربه کردی که نمی میری بعدش و زندگی ادامه هم پیدا می کنه حتی! هنوز چیز برای یاد گرفتن هست! بارهای بعدی به شدت یاد می گیری که خودت رو و احساساتت رو چطوری کنترل کنی (همون خفه کنی) که اونقدر هم دردت نیاد خب! بعد از شش هفت سال از این کارها یاد گرفتن، حالا این جوجه ی تازه از راه رسیده، ترانه، اومده تمام تلاش های من رو به هم زده، انگار دوباره هیچی بلد نیستم. انقدر جونم براش می ره که این حرفها که « دیگه اروپایی، نزدیکی، چندماه دیگه میای باز و...» هم فایده نمی کنه. یکی دو روز که نیست حسم مثل این کورها می شه که چیزی اطرافشون نیست ولی اونها هی دست می کشن که چیزی رو پیدا کنن. حالا تازه اینها کوتاه مدتشه، حس اینکه واقعا نمی شه از راه دور از اون خاله ها بشی، از اون خاله ها که ما خودمون داشتیم، حسرت بزرگیه.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر