۵/۱۴/۱۳۹۱

چقدر خسته ای

سوار ماشین شدم، عقب سه نفر بودیم، من وسط بودم، دو طرفم مرد بودن. طبق عادت خیلی جمع و جور و محتاط نشستم. یه کم که گذشت از سمت راستیم خیالم راحت شد، سمت چپی فقط یه کم راحت نشسته بود. تو آینه دنبال چهره اش گشتم، دیدم یک جوون بیست و چندساله ی افغانِ، چشمهاش بسته بود و خواب بود. خواب گرمازدگی نبود، خواب خستگی بود. دنبال دستهاش و انگشتهاش گشتم، گچ دور تا دور ناخن هاش بود، دستهاش پیر بود. دلم درد گرفت خیلی، انگار یه کاری دلم می خواست بکنم، اما نمی دونستم چی! چشمهاش رو باز کرد که ببینه کجای راهیم، به راننده چیزی گفت، آروم و با خستگی، راننده نشنید، من تکرار کردم. فهمیدم یک جا پیاده می شیم. بعد همه اش فکر کردم دلم می خواد یه چیزی بهش بگم وقتی پیاده شدیم، یه حرف بدیهی مثل اینکه « چقدر خسته ای.»! بعد فکر کردم، خب بعدش چی؟! نمی دونستم. پیاده شدیم، دلم می خواست دستش رو بگیرم همه اش و بگم...پول رو داد و رفت...همینطوری دو دل ایستادم  و نگاهش کردم تا رفت. تو دلم باز گفتم « چقدر تو خسته ای آخه.»

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

Web Stats