دم غروب تلفن رو جواب دادم، صدای پشتش صدای فرودگاه بود، صبح گفته بود که ممکنه بره آذربایجان، اما گفته بود که برای کمک داره میره. اما انگار بلیط نبود و ناامید بود صداش. بعد از چندتا جمله ی معمولی شروع کرد به گریه کردن، هاااااای هااااای، نمی دونم چرا هول نکردم، شاید چون صدای گریه اش رو زیاد شنیده بودم. سعی کردم آرومش کنم فقط. وسط گریه اش اما گفت « ستاره یکی از بچه هام تو یکی از اون روستاها بود، زنگ زدن بهم که زیر آوار مونده....»، و هااااای هاااااای....من لال شدم. نمی دونستم چی بگم، نمی دونستم حتی چی بپرسم، مبهوت بودم و اشکهام میومد فقط. می دونستم از بچه هاش، که چندتان و کجاهان و چقدر عزیزن. « فقط پنج سالش بود آخه، ندیدمش حتی..این چه دنیای کثافتیه.»...و هااااای هااااای....می پرسم واسه این داری می ری پس؟ می گه آره امروز دفنش می کنن« هییییچ کسی رو نداره خب.»...و هاااای هااااای......اسمش کیمیا بود، کیمیای هیچکس.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر