۵/۲۶/۱۳۹۱

بی تابی

بعد از پیچیدن های روز، بعد از پیچیدگی های روز، بعد از همه ی پیچیدگی هایی که خودم از درون خودم و انگار از عمق وجود بقیه به زوووور می کشم بیرون، بعد از کلنجارهای گاه بیهوده و گاه باهوده و جان فرسا، بعد از خستگی های روز، همه ی روز، بعد از جون کندن و بی رحمی های تمام نشدنی روز، بعد از کشتن خودم همون جایی که ثابت نشستم روی مبل، بعد از زنده شدنم زیر دوش آب گرم وسط روز، بعد از این همه روز... قبل از خواب میام و بی تابانه صدات می کنم، و تو هنوز داری جواب سلامم رو می نویسی که من احساس خفگی می کنم از شدت و هجوم حسم، که بگم تو ساده ترین عشق منی، تو ساده ترین جانِ منی، تو ساده ترین آرامش منی، تو ساده ترین آغوش منی، تو جانِ منی. چند تا کلمه ی مهربون رو با عجله و سراسیمه تایپ می کنم، باید بگم تا تو جواب بدی و من بفهمم که روز تموم شده... و در پایان همه ی روزها تو من رو داری هنوز! که تو ساده ترین جانِ منی.

۱ نظر:

Web Stats