راه های اصلی رو بلد شدم، چندروزه که صبح ها چند ساعتی تنهایی راه می رم و چیزهای کوچیک و خنزل پنزل می خرم و حسابی نگاه می کنم اینور اونور رو. انقدر عاشق کوچه هاش شدم، انقدر عاشق مغازه های کوچیک کوچیک شدم، گلفروشی ها، کتابفروشی هایی که هیچ کتابیش رو هم نمی تونم بفهمم چیه! میوه و سبزی های تازه ای که می چینن تو خیابون. مغازه های کوچیکی که نون می پزن و نونهاشون مثل توی کارتونهاست، بوی شیرینی و دارچین که از توی شیرینی فروشی هاشون میاد بیرون. با خودم فکر می کنم وقتی زمان اینها رو عادی کنه چی؟ زمان میگذره و حس غربت آدم کمتر می شه و احساس خوشایند تعلق می کنی اما دیگه احساس خوشایند تازگی و هیجان و تشنگی واسه دیدن و بو کردن رو نداری! چرا اینها باید رابطه ی عکس داشته باشن باهم؟! اصلا چرا باید اینطوری باشه همه چیز که لذتش ساییده بشه با زمان تا احساس تعلق شکل بگیره؟! چه مرضی داره این زمان؟!

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر