۶/۱۱/۱۳۹۱

جلوی آشپزخونه

وقتی بچه بودم خونه ی خاله ام یه آشپزخونه داشت که پنجره اش رو به کوه بود و جلوش هم باز بود، نزدیک پنجره هم میز و صندلی آشپزخونه بود. شبهایی که اونجا می خوابیدم صبح های زودش بیدار می شدم و پشت میز آشپزخونه می نشستم و کیف می کردم (مخصوصا اون موقع که خیلی هم عاشق بودم!). خودمون که خونه دار شدیم هیچوقت آشپزخونه ای نداشتیم که پنجره داشته باشه و یا اصلا بشه میز و صندلی توش گذاشت. حالا تو این خونه ی جدید بالاخره به آرزوم رسیدم، یه پنجره ی خوب و یه منظره ی قشنگ جلوی پنجره ی آشپزخونه که مزه می ده پشت میز کنار پنجره بشینی و چیزی بخونی یا بنویسی، مخصوصا صبح های زود یه کم سرد که پتو هم دور خودت بپیچی.

۱ نظر:

  1. و به نظر من این پنجره هیچ وقت عادی نخواهد شد. وقتی پرنده ها روی درختها می شینند و برات آواز سر می دن یا وقتی که داری ظرف میشوری برگها برات ناز می کنند. کلا دوست دارم این پنجره ها رو . که خوشبختانه خونه ما هم در این زمینه ما رو خوب همراهی کرده.

    پاسخ دادنحذف

Web Stats