نمی دونم چی دارم می خورم که به معده ام نمی سازه اینجا، سه روزه معده ام از بعد از ظهرها تا آخر شب درد می گیره، آخر شب دیگه کم کم خوب می شه. اما شب سوم دیگه آخر شب هم خوب نشده، اینه که چایی درست کردم و واسه خودم نشستم توی آشپزخونه ساعت چهار صبح. بعضی مدل دردها که نه اونقدر زیادن که بیدار نگهت دارن و نه اونقدر کم که بذارن بخوابی، تو رو توی حالت عجیبی از خواب و بیداری نگه می دارن. و انگار توی اون حالت خوابها (یا شاید بهتره بگم تصویرها، چون خواب نیستی) یه ربط عجیبی به خاطره های کودکی پیدا می کنن. امشب تصویرهای عجیبی داشتم، مثلا از یه ظرفهایی توی خونه ی مادربزرگم که خیلی وقت بود دیگه یادم نبودشون. یا یه گاری هایی که دم در خونه ی مادربزرگم میوه روشون می فروختن و خیلی وقت بود دیگه ندیده بودم، یا دایی بابام که خیلی وقت پیش فوت کرده و من تصویرهای خیلی کمی دارم ازش. انگار بعضی از دردها روی حافظه ی آدم انگشت میذارن.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر