دارم کم کم شروع می کنم که دنبال کار بگردم، یعنی منظورم اینه که هیییچ ایده ای ندارم که حتی چطوری باید دنبال کار بگردم! فقط می دونم که نمی تونم کار نکنم دیگه، نمی تونم هم نه، می دونم که نباید کار نکنم دیگه! احساس می کنم هر بلایی سر روحم اومده واسه اینه که کار نکردم تا حالا. چندسال اولی که از ایران اومدم بیرون که دست خودم نبوده، نمی تونستم و اجازه نداشتم کار کنم، بعدش شروع کردم به درس خوندن، و شاید یک سال، یک سال و نیمه که می تونستم دنبال کار بگردم و نگشتم. آدم پرروی سر و زبون داری نیستم که کارهاشون رو با اعتماد به نفس و توانایی های بالای اجتماعی پیش می برن (به فارسیش هم بلد نیستم چه برسه به انگلیسی). اهل بلعیدن هم نیستم، اگه ایران بودم بعد از لیسانس بلافاصله می رفتم سر کار (کار واسه رشته ی ما زیاد بود اون موقع) و آروم آروم رشد می کردم و همزمان باهاش شاید درس می خوندم و...مثل خیلی از دوستهام که می بینمشون حالا. اما بعد از اینهمه مدت و دور بودن از محیط شلوغ و رقابتی و آدم هایی که صبح ها قهوه می گیرن دستشون انگار که هدفی دارن و باید برای رسیدن به اون هدف اول این قهوه رو بخورن تا بتونن بتازند! نمی فهمم خب! نمی دونم بی کاری توی غربت بوده یا دوری از محیطی که انسان ها توش کار می کنن، اما حس می کنم تحمل و توان رویارویی با آدمها رو برای کار کردن ندارم. یه زمانی بود که می تونستم با جرات بگم کار مهندسی رو دوست دارم اما حالا اصلا، حالا دلم می خواست یه کاری می کردم که ماسکِ کار کردن باشه فقط، مثلا راننده می شدم، یا یه چیزی می فروختم تو خیابون! یا منشی می شدم که کارهای روتین انجام می دادم از حفظ اما در اصل با خودم فکر می کردم. دلم می خواست یه کاری بود که می نشستم روزی هزااارساعت فکر می کردم ( می شه روزی هزار ساعت)، انقدر فکر می کردم که از پا در بیام، تمرین هم دارم، گاهی از توش شعر در میاد، بیشتر وقتها هم شعر در نمیاد. ولی خب برای فکر کردن که به آدم پول نمی دن معمولا!! آدم چه ازدواج کرده باشه چه نکرده باشه هم احتیاج به پول داره. اصلا برخلاف اون چیزی که در ظاهرِ تاهل هست ( یعنی ممکنه بگن خب احتیاج نداره که، اگه نخواد هم می تونه کار نکنه!) زنی که ازدواج کرده کار نکردنش ضررهایی داره که بیشتر از گشنه موندن شکمِ. زنی که ازدواج کرده باید کار کنه و پول در بیاره وگرنه خیلی از چیزهایی که نباید رو از دست می ده. منم احساس می کنم در شُرُف از دست دادن اون چیزهام قشنگ، شاید هم اصلا از دست دادم و فقط می خوام تلاش کنم که دوباره بدست بیارم.
گاهی احساس می کنم هیچکس در زندگیش به اندازه ی من گیج نبوده!
گاهی احساس می کنم هیچکس در زندگیش به اندازه ی من گیج نبوده!

من بودهام و هستم.
پاسخ دادنحذف