این هم یک شعر دیگه، بی خواب که باشی تندتر پیش میره!
«در نقش یک درخت»
شاعر: Jonathan Aaron
آنگاه که به جشن کریسمس وارد شدم،
و همه را در لباسهای مبدل دیدم که به اینطرف و آنطرف می روند،
به یاد آوردم که من نیز باید لباسی می پوشیدم.
کمی خمیده، دستهایم از هم دور،
انگشتانم را جنباندم و برایشان دستی تکان دادم؛
چشمانم را تنگ کردم، لبانم را غنچه، چهره ی یک درخت؛
و آرام بر روی یک پا پریدم،
سپس بر روی دیگری،
آنطور که می پنداشتم درختان می کنند آنزمان که کسی حواسش نیست.
شاید که مرا شوکران می انگاشتند، یا که کاج سیاه؛
دخترکی در لباس مبدلِ کوتوله ها مردد نگاهی انداخت،
چهره اش می گفت: «دست بردار! مثلا درختی؟»
عقب تر پسری در لباس گوزن شمالی دیدم،
نشسته در کنار پیانو؛
همینکه نت های آغازین «شادی به جهان باد» را آغاز کرد
چشمها را بستم،
و باز کوشیدم؛
این بار کشمکش باد برای بلند کردن شاخه هایم که سنگین از برف بودند را حس کردم؛
من به صخره ای بالای کوه چسبیده بودم
و می توانستم ابرهای دمِ غروب را بر بالای دیگر درختان ببینم،
و پیچِ نازک رودخانه را چون روبانی قرمز؛
بوی برف را می شنیدم،
یک یا دو تندباد کنار صورت و گردنم پچ پچ می کردند،
من اما تنها غیژ غیژ آرامش بخش این همسایه و آن دیگری را می شنیدم؛
و لحظه ای بعد، از دورترها، صدای تب زده اما آزمند یک گرگ را.
«در نقش یک درخت»
شاعر: Jonathan Aaron
آنگاه که به جشن کریسمس وارد شدم،
و همه را در لباسهای مبدل دیدم که به اینطرف و آنطرف می روند،
به یاد آوردم که من نیز باید لباسی می پوشیدم.
کمی خمیده، دستهایم از هم دور،
انگشتانم را جنباندم و برایشان دستی تکان دادم؛
چشمانم را تنگ کردم، لبانم را غنچه، چهره ی یک درخت؛
و آرام بر روی یک پا پریدم،
سپس بر روی دیگری،
آنطور که می پنداشتم درختان می کنند آنزمان که کسی حواسش نیست.
شاید که مرا شوکران می انگاشتند، یا که کاج سیاه؛
دخترکی در لباس مبدلِ کوتوله ها مردد نگاهی انداخت،
چهره اش می گفت: «دست بردار! مثلا درختی؟»
عقب تر پسری در لباس گوزن شمالی دیدم،
نشسته در کنار پیانو؛
همینکه نت های آغازین «شادی به جهان باد» را آغاز کرد
چشمها را بستم،
و باز کوشیدم؛
این بار کشمکش باد برای بلند کردن شاخه هایم که سنگین از برف بودند را حس کردم؛
من به صخره ای بالای کوه چسبیده بودم
و می توانستم ابرهای دمِ غروب را بر بالای دیگر درختان ببینم،
و پیچِ نازک رودخانه را چون روبانی قرمز؛
بوی برف را می شنیدم،
یک یا دو تندباد کنار صورت و گردنم پچ پچ می کردند،
من اما تنها غیژ غیژ آرامش بخش این همسایه و آن دیگری را می شنیدم؛
و لحظه ای بعد، از دورترها، صدای تب زده اما آزمند یک گرگ را.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر