صبح زود چشمهام رو باز کردم، صدای بارون میومد و نیمه تاریک بود، دلم داستان رادیویی خواست یهو، کاوه خواب بود. یه کم دست کشیدم رو دلم، دستم یخ بود و دلم گرم، مزه میداد. یه کم هم غلت زدم و فکر کردم که امروز چیکار کنم. زبان بخونم؟ کتاب بخونم؟ چندتا شعر ترجمه کنم واسه خودم؟ ورزش کنم؟ فیلم ببینم؟ امروز نهم مهره، سالگرد بابای کاوه، یادم باشه به مامانش زنگ بزنم و هیچی نگم! فقط صدام کافیه که بگم به یاد هستم و خندههای معنادار مامانش که بگه میدونم. پاهام بلاتکلیفن، جمع میکنم دلم درد میگیره، دراز میکنم پوستم کشیده میشه انگار، خشک شده پوستم شاید، باید بیشتر کرم بزنم. کاش همهی امروز بارون بیاد، کاش همینطوری نیمه تاریک میموند تا حال منم همینطوری میموند. کاش بعضی روزها خودشون بودن فقط، همینطوری نیمه تاریک و بارونی و بدون حضور و غایب بودن آدمها.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر