شبی چندبار بیدار میشم برای دستشویی رفتن. عادت کردم دیگه، انقدر عادت کردم که ساعت مشخص هم پیدا کرده. دیشب برای سومین شب متوالی دیدم ساعت ۵:۵۳ ست! چشمم رو که باز کردم ولی یه صدایی شنیدم، شبیه صدای کشیده شدن جارو روی زمین، ازون جارو دسته بلندها. فکر کردم تو خواب و بیداری دچار نوستالژی پاییزی شدم، دلم میخواست بلند شم و پرده رو بزنم کنار و نگاه کنم، از طرفی هم با خودم میگفتم «آخه اینجا؟!!! فکرش رو بکن! نگاه کنی و توی اون بولوار روبرو که یه عالمه برگ زرد و نارنجی ریخته روی زمین یه پیرمرد با لباس نارنجی و ریش بلند و کلاه بافتنی جاروی دستهبلند دستش باشه و آروم و با فاصلههای مساوی جارو رو بکشه روی زمین و دوباره از روی زمین بلندش کنه و دوباره بکشه و…» دلم نمیخواست نباشه، بلند هم نشدم که نگاه کنم. یه کم همینطوری گوش کردم با همین تصور و سعی کردم دقت نکنم که بفهمم با چی دارم اشتباهش میگیرم. زمان اما نمیذاره زیاد خودت رو گول بزنی، چند دقیقه بعد صدای نفسهای کاوه بود که مریض بود و پشتش به من بود.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر