۷/۲۳/۱۳۹۳

نوستالژی پاییزی دم صبح

شبی چندبار بیدار میشم برای دستشویی رفتن. عادت کردم دیگه، انقدر عادت کردم که ساعت مشخص هم پیدا کرده. دیشب برای سومین شب متوالی دیدم ساعت ۵:۵۳ ست! چشمم رو که باز کردم ولی یه صدایی شنیدم، شبیه صدای کشیده شدن جارو روی زمین، ازون جارو دسته بلندها. فکر کردم تو خواب و بیداری دچار نوستالژی پاییزی شدم، دلم می‌خواست بلند شم و پرده رو بزنم کنار و نگاه کنم، از طرفی هم با خودم می‌گفتم «آخه اینجا؟!!! فکرش رو بکن! نگاه کنی و توی اون بولوار روبرو که یه عالمه برگ زرد و نارنجی ریخته روی زمین یه پیرمرد با لباس نارنجی و ریش بلند و کلاه بافتنی جاروی دسته‌بلند دستش باشه و آروم و با فاصله‌های مساوی جارو رو بکشه روی زمین و دوباره از روی زمین بلندش کنه و دوباره بکشه و…» دلم نمی‌خواست نباشه، بلند هم نشدم که نگاه کنم. یه کم همینطوری گوش کردم با همین تصور و سعی کردم دقت نکنم که بفهمم با چی دارم اشتباهش می‌گیرم. زمان اما نمی‌ذاره زیاد خودت رو گول بزنی، چند دقیقه بعد صدای نفس‌های کاوه‌ بود که مریض بود و پشتش به من بود. 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

Web Stats