
دیشب رفتيم پیش يكى از دوستهامون كه تازه خونه خریده بودن ونمي خواستن شب اول تو خونه شون تنها باشن. اولين حسّ من در مقابل خونه خریدن بچه ها اینجا اينه كه ناخودآگاه پیش خودم مي گم "اِ، چرا؟!!" و خب قاعدتا جواب اينه كه چرا نداره،ميخوان زندگى كنن،سر كار ميرن،خونه ميخرن...انقدر كه خودم حسّ "موقت اينجا بودن" رو دارم، حتی وسايل زندگيم انگار یه طوريه كه خب" من كه چند وقت ديگه دارم مي رم!زندگي من كه اينجا نيست!" و حالا فرض كنيد كسى 10 سال از زندگيش همين رو به خودش بگه!
بهم نگين چون خودم مي دونم وخودم مي ترسم از اون روزى كه دارم ميگم "زندگيم همون بود" ولى خب چاره اى ندارم،زندگي من كه اينجا نيست!!

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر