این چند هفته برام عجیب بوده. حس می کنم دوتا زندگی دارم. یکیش مالِ خودمه و یکیش مشترک!! چهار روز میشم یه دخترک تنها كه کیف کولی میندازه و میره مدرسه و برگشتنه تو راه یا قدمهاش رو میشمُره یا سرش به آسمونه و داره از تو ابرها شکل پیدا می کنه.
و سه روز هم میشم "خانومی" با همه لذّتش و نگرانیهاش و همه و همه چیزش.

برای من این یکی از بدترین عذابهاست. این که چند جا باشه که احساس تعلق بهشون داشته باشی. که هر لحظه بخواهی همه اون جاها باشی و از طرف دیگه هیچ کدوم اونها به تنهایی راضیت نکنه. بدتر از اون وقتی است که این احساس تعلق نسبت به آدمهای مختلفی است که خیلی دوستشون داری ولی هیچ جوری نمیشه حتا تصور کرد که همه را یک جا داشته باشی. البته شاید این با اون چیزی که شما میگویید متفاوت باشد. بعضیها راحتتر میتوانند از یک جا و یک سری آدمها دل بکنند و از بودن یک جا و با آدمهای همون جا خیلی هم لذت ببرند.
پاسخ دادنحذفمن فرسنگ ها با جمله آخر شما فاصله دارم و ميتونم بگم دقيقا نقطه مقابلم. و اميدوارم نوشته م به اشتباه اين رو القا نكرده باشه.
پاسخ دادنحذف