پيش مياد آدمهايى رو به خاطرِ داشتن ويژگيهايى ستايش مي كنم و با خودم ميگم كاش من هم اينطورى بودم،كاش من هم مي تونستم شادیِ درونم رو بلند بلند ابراز كنم،كاش من هم مي تونستم اينطورى آزادانه بنويسم خودم رو،كاش من هم مي تونستم زياد حرف بزنم! ولى حقيقتش اينه كه وجه مشترك تمام اين "اي كاش"ها خواستن ابزارهایِ نمايشِ اون چيزيه كه درونم ميگذره، كه خب مدّتیه این نمایش با فاصلۀ زياد برام در درجۀ چندُم اهميت قرار گرفته و بعد از يك هوسِ كوتاه،دلتنگ گندمزار و سکوتش می شم، مگر صدایِ نوازشِ نسیمی.
به عنوان یک خواننده این وبلاگ اعتراف میکنم من هم آرزو میکنم که ای کاش از خودتان آزادانهتر و بیشتر میگفتید و مینوشتید.
پاسخ دادنحذفستاره، من هم این رو در خودم حس کردم، اما من مدتی عکسش رو هم امتحان کردم، و در خیلی مواقع به این نتیجه رسیدم که بلند بلند گفتن و سر صدا کردن برام خیلی جنبه ی مصنوعی پیدا میکنه، یعنی دیگه درون خیلی مهم نیست و اینکه در تو واقعاً حس عمیق شادی میگذره یا نه(یا هر حس دیگری)، فقط تبدیل میشه به یه چیز سطحی و بی محتوا. ولی خوب اعتراف میکنم که این کار حس هویت جمعی به تو میده، یه حالت از خود بیخود شدگی و رهایی در جمع، و خوب این خیلی مواقع لازمه. یه هم چین چیزی...
پاسخ دادنحذف