۹/۰۹/۱۳۸۸

هر روز همون روزه!


ديشب خوابم نمى بُرد،مضطرب بودم كه اين هفته چه طورى ميگذره. هِى غلت می زدم و هرجوری حساب می كردم وقت كم می اُوردم براى كارهام.ديدم اينطورى نميشه،با خودم و بلند گفتم:
"هر روز نبردِ همان روز".
كاوى خوشحال ازینکه من با خودم کنار اومدم گفت آره،ولى الان بخواب ديگه! صبح زود كه بلند شدم و داشتم آماده مي شدم انگار آثار اضطراب هنوز تو چهره م بود كه كاوى هول هولكى گفت "هر روز همون روزه"!! خلاصه اينکه این هفته رو شروع مي كنم با اين امید كه هر روز همون روزه!


"هر روز نبردِ همان روز" (رومن رولان،جانِ شیفته)

۹/۰۴/۱۳۸۸

تولد همه خوبى ها



امروز تولد بابايى بود، بهش زنگ زدم.داشت قهوه مى خورد و كتاب مى خوند و كيف مى كرد. مثل هميشه بلند بلند حرف مى زد و مى خنديد و در گفتن اينكه حالش خييييلى خوبه،روحى و جسمى، اغراق فراوان مى كرد!
كاش بدونه كه دل دختر كوچيكه خيلى تنگ شده براش،كه دختر كوچيكه هيچ انسانى رو حتى نزديك به خوبى و شریفیِ بابايى ش نديده، كه تولدش براى دختر كوچيكه تولد همه خوبى هاست.

۹/۰۲/۱۳۸۸

سرخوشیِ دونۀ کوچیکِ گندم!


دونۀ گندم کوچیک بود، اگه دستش تو دستِ يكى از عمّه ها بود و باهم رویِ زمين يه تكّه نون مي ديدن،عمّه نون رو برمی داشت و مي گفت "بركت خداست،گناه داره،نبايد زيرِ پا بمونه"....و اگه دستش تو دستِ بابايى بود و باهم رویِ زمين يه تكّه نون مي ديدن، بابايى تكّه نون رو بر مي داشت و مي گفت "مي دونى اين حاصلِ زحمتِ چند تا كشاورز و كارگرِ بابايى؟"
چه به خاطر برکتِ خدا و چه به خاطرِ زحمتِ كشاورزها و كارگرها، برداشتنِ نون از زمین شده بود از لذتهای گندمک. وقتی از روی زمین نون بر می داشت و میذاشت یه گوشه که زیرِ پا نباشه یا وقتی می اورد تو حیاط و ریز می کرد و می ریخت برای پرنده ها، تا چندین ساعت سرخوشِ خوب بودنِ کارش می شد!
و حالا دونۀ گندم دلش تنگ شده برای اون سرخوشی. وچه سخت شده خوب بودنی که اونطوری روشن باشه خوب بودنش واونقدر زود و زیاد دلِ آدم رو روشن کنه.

۸/۲۹/۱۳۸۸

تقویمِ تاریخ....چهار سال پیش در چنین روزی...


قطعا شبى كه صُبحش پرواز داشتم به اينجا يكى از پنج تا بدترين شبهاى زندگيمه. هيچ وقت اونطورى دلم با درد از جا كنده نشده بود. خاطره ش رو يك جاى دور،ته ته دلم گذاشتم. دردش زياده برایِ دمِ دست گذاشتن و نشان از زيبايى توش زيادتر ازاونيه كه بخوام سعى كنم از ياد ببرمش.
اينكه زندگيم چطورى گذشته تو اين چهار سال،چه اميدهايى داشتم،چه حسرتهايى داشتم،كجا تموم شدم و كجا دوباره شروع شدم،چيزهايى نيستن كه دلم بخواد بنويسمشون، شايد بعدها بشه تو همۀ نوشته هام يا حتی عكس هام ردّش رو پيدا کنم.
ولى اولين ساله كه حس مي كنم به همين اندازۀ چهار سال اينجا بودم و حسّ گيج كننده ای که تركيبی از "طولاني تر بودن" و "ناباوریِ زود گذشتن" بود رو ندارم. نمي دونم آيا اين نشانِ اينه كه کمی آروم گرفتم؟ يا چون برنامه دارم برم ايران زمانِ پشت سَر هم کِش نیومده.

۸/۲۸/۱۳۸۸

صوتی تصویری بخونید


مثلِ اين مي مونه كه پشتِ سرِ يكى راه بِری و زيرِ لب هِى فحش بدى بِهِش،ادا در بيارى،زبون درازى كنى،لگد بزنى تو هوا،ادای جیغ زدن در بیاری و پا بكوبى زمين و... بعد اگه اون يك لحظه برگشت ديدت و فقط با دلخورى بِهِت نگاه كرد تو با صدای کُلُفت شده بهش بگى: "تو ديگه چقدر بچّه ای"!!

۸/۲۷/۱۳۸۸

زنانِ کوچک



یکی دو هفته پيش اسم يكى از فعّالين حقوق زنان رو شنيدم كه دستگير شده بود و اسمش آشنا بود. يادِ يكى از بچه هاىِ راهنمايى افتادم ولى نمي دونم چرا فكر كردم فقط تشابه اسمیِ. تا اينكه چندبارِ ديگه ازش خوندم و كنجكاو شدم چهره ش رو ببينم،خودش بود. يه دخترِ آروم و باهوش با مانتو مقنعه سورمه اى اومد جلوي چشمم. تهِ کلاس می نشست و همیشه لبخندِ جالبی رو لبهاش داشت .انگار انتظار ندارم همكلاسي هاى دبستان و راهنمايي رو توي مسيرهاى جدّى و عجيبِ زندگى ببينم. كسايى كه باهاشون وسطى بازى كردم،كسايى كه باهاشون منتظرِ زنگ تفريح بودم،كسايى كه باهاشون كوچيك بودم انگار هميشه كوچيك بايد باشن.
حالا وحيده مولوى كوچيك نيست وبراى حقوقِ زنان فعاليت مي كنه،یا شاید هم کوچیکه و براى حقوقِ زنان فعاليت مي كنه. براش خوشحالم.


(خوشبختانه از زندان آزاد شده)

۸/۲۵/۱۳۸۸

گریز


زيرِ پتو هم هنوز سوزِ سرماي صبح رو پشتِ گردنم حس مي كنم. يه كم كه پاهام رو مي كشم اون طرف تر يخ مي زنم و دوباره برمی گردم جايى كه بدنم شكل ثابت گرفته بود و اونجا رو گرم كرده بود. رفتارِ آشنايیه! خارج از محدوده اى كه انقدر ثابت موندى كه شكلِ تورو گرفته خيلى نمي تونى دوام بيارى،فقط برایِ اینکه خشك نشی و برایِ رفع خستگی، گريزى مي زنى به يه كم اون طرف تر ولى دوباره برمي گردى جايى كه گرم بودی اونجا.

۸/۲۳/۱۳۸۸

دعای دونه گندمی!


غُر نمي زنم، مي دونم كه مختصِ من نيست. توي زندگیِ همه هستن آدمهايى كه فقط براى تمرينِ صبر و تحمّل خوبن. شايد من هم يكى از همين ها باشم براى يك بيچارۀ ديگه! (اى خدا صبر بده به من واون كسى كه من براش آزمايش صبر و تحمّلم!!!)

۸/۱۹/۱۳۸۸

مسّاحی یک دلِ تنگ


دوشنبه ها وقتى از كلاس ميام بيرون بچه هاى نقشه بردارى رو مي بينم كه مسّاحى مي كنن. تا وقتى اتوبوس بياد من همينطورى مي شينم و محو کار کردنِ اينها ميشم. ياد گروه خودمون ميفتم (احسان و كاوه و كيانا) واون خاک و خُل هاى پُشتِ علم و صنعت. براى من بدون شک از لذّت بخش ترين كارهايى بود كه تو دوران ليسانس انجام دادم. یادم میاد شبِ آخر كه فرداش بايد پروژه رو تحويل مي داديم ساعت سه نصفِ شب جلوي کامپیوتر نشسته بودم و گوشي تلفن هم دستم بود و با احسان بالاخره کشف کردیم که كيانا "ژيزمان" رو اشتباه حساب كرده و تمامِ محاسبات و عددهامون خرابه!(دارم فرض می کنم کیانا این طرفها پیداش نمی شه که شاکی بشه!!). از بیچارگی فقط می خندیدیم با احسان. ولی از اون كارهايى بود كه نتيجه ش برام مهم نبود و فقط داشتم اون وسط كِيف مي كردم،خلاصه كه دلم خيلى تنگ شده برایِ نقشه برداری و شاید هم بیشتر برایِ بودن و کار کردن با بچّه ها.

۸/۱۸/۱۳۸۸

حسّ محضِ دمِ صبح



مثلِ هميشه نزديکهاى صبح بلند شد رفت درِ يخچال رو باز كرد،آب خورد،وقتى برگشت مثل همیشه ازش پرسيدم ساعت چنده،گفت بخواب هنوز يک ساعت وقت دارى. جمله ش که تموم شد حس كردم مفهومِ زمان عموديه،خودم هم نمی دونم یعنی چی!!

۸/۱۵/۱۳۸۸

وسواس



براى يكى از درسهام دچار وسواس شدم! امروز براي امتجان دوّمم حس مي كردم دارم ديوونه ميشم از بس كه چك مي كردم. بعد از شش بار چك كردن، ورقه رو به زور دادم دستِ استاد و بعد ازاينكه تحويلش دادم اونهم با لهجۀ با مزه و سرخوش از اينكه مي تونه اسمم رو درست تلفظ كنه ميگه مطمئنم كه خوب دادى،و من بدتر دلم ميخواد ورقه رو بگيرم ازش و دوباره چک كنم،به خدا من هیچ وقت اینطوری نبودم،نمی دونم چه بلایی داره سرم میاد!!

۸/۱۴/۱۳۸۸

؟


دلم ميخواد بدونم چى مي تونه واقعا يك انسان رو به اينجا برسونه كه اينطور خشن يك انسان ديگه اى رو بزنه؟اعتقاد و اطمينان به درستي راهشونه؟ و اگه كسى سرِ راهشون سبز شه مي زنن؟ يا نه، پوله؟يا عقده ست؟حس حقارته؟دلم ميخواد بدونم چى گذشته تو روزگارشون و بيشتر ازاون دلم ميخواد بدونم چى ميگذره. ميرن خونه هاشون بعد چى ميشه؟ زن و بچه دارن؟زنشون چه جوريه،نميگم زنها اينطورى نيستن،باتوم به دستهاشون هم دیدم،ولى همۀ زن هاى اينها باتوم به دست نيستن كه،هستن؟ مادر پدرهاشون چى؟ ميگن خسته نباشى پسرم امروز چند تا منافق رو لت و پار كردى؟ سرِ سفره مي شينن؟ بعد مي خوابن؟ قبل از خواب چهره هاى آدمها مياد جلوی چشمهاشون؟...نميشه كه،..پس چى؟

۸/۱۳/۱۳۸۸

مرخصیِ سبز!




می گه مرخصی گرفتم،مانتوی سبز هم خریدم.
مواظب خودت باش عزیزکم.

۸/۱۱/۱۳۸۸

کدوم راه؟!


گيج و گنگ و منگ شدم ديگه. خبرِ بد كه بِهِم ميدن مثل ابله ها خودم رو مي زنم به اون راه. انگار كه نشنيدم يا اگه شنيدم يكى از فكرهاى تنهاييم بوده كه باز زياده روى كرده و دهن باز كرده و حرف مُفت زده.

Web Stats