چه به خاطر برکتِ خدا و چه به خاطرِ زحمتِ كشاورزها و كارگرها، برداشتنِ نون از زمین شده بود از لذتهای گندمک. وقتی از روی زمین نون بر می داشت و میذاشت یه گوشه که زیرِ پا نباشه یا وقتی می اورد تو حیاط و ریز می کرد و می ریخت برای پرنده ها، تا چندین ساعت سرخوشِ خوب بودنِ کارش می شد!
و حالا دونۀ گندم دلش تنگ شده برای اون سرخوشی. وچه سخت شده خوب بودنی که اونطوری روشن باشه خوب بودنش واونقدر زود و زیاد دلِ آدم رو روشن کنه.

امروز همه پست هات رو خوندم. یادت می آد؟ یه معلم داشتیم به نام خانم کریمی. سبزه بود. با ابروهای پرپشت.علوم درس می داد و هنر. چون ما زیاد شیطونی می کردیم مرا آورد پیش تو نشاند. میز دوم از جلو. بعد من و تو با هم شروع کردیم به شیطنت. راستش را بخواهی توی دبیرستان هم این بلا را سر یک نفر دیگه آوردم. امروز دیدم چقدر به هم شبیه شدیم. هر دو و همه مان موسیقی ایرانی دوست داریم. همه مان از دگماتیسم مدرسه جان سالم به در بردیم. همه مان قلبمان می تپد برای ایران.
پاسخ دادنحذفکجایی تو مگه؟کی رفتی؟ چی می خونی؟ بهم بگو. عجالتا تو همون بلاگفا می نویسم.