۱۰/۳۰/۱۳۸۸

روزِ سگی


شش صبح  راه افتادم،ساعت ده رسيدم، خوابم ميومد،خسته بودم.قبل ازاینکه بخوابم يه كم اينترنت  گردی کردم. دخترعمو يه چيزى تو فیس بوک نوشته بود كه نگران شدم. دنبال مامانی گشتم ،ردّش روتا خونۀ مادربزرگ گرفتم ! همه دور هم بودن و مسخره م كردن كه دوباره این داره مي پرسه "همه خوبين؟"....قطع كردم،دلم يه كم آروم شد،خوابم برد، خوابهاى آشفته ديدم.
چشمهام رو كه باز كردم گلوم سوخت، موبايلم رو روشن كردم، باز هم گير و گره تو كارهاى مالى دانشگاه و اعصاب خردى، گلوم هم می سوزه. دو تا كلاس داشتم، كلاس اول استادش باحال بود و تونستم سرِپا بمونم. لهجه ش خيلى با مزه بود،تنها چيزى كه بعد از چند دقیقه رفته بود روی اعصابم این بود كه بدون اغراق، آخرِ هر جمله ش مي گفت "?isn't it" حالا تصور كنيد  يك ساعت و نيم حرف زد،چندتا "?isn't it" ميشه؟!! سر كلاس دوم تقريبا داشتم مي رفتم از حال،از وسطش ديگه ول کردم و گوش نكردم چی می گه ولى توانِ اينكه بلند بشم برم خونه هم نداشتم. كلاس که تموم شد دختر چينى که كنارم  نشسته بود با نگرانى پرسيد تو چيزى فهميدى،گفتم نه،خيالش راحت شد!
الان خونه ام،زیرِ پتو و چایی داغ و عسل و موسیقی و....
 فقط یه چیزِ بی ربط هم باید بگم که از صبح  داره لج من رو در میاره. نمی تونم به خودِش بگم اما می تونم  اینجا بنویسم که، یکی از فوایدِ وبلاگ نویسی اصلا همینه!
آخه پول نداشتن هم مُده که اداش رو در میاری ؟!!  پول داشتن بَد نیست به خدا، در ضمن چیزی هم هست که زود تابلو میشه عزیز دلم، نکن خُب!  انگار این دروغگوها فقط تا یه جایی تجربه کسب می کنن، از یه جایی به بعد همش گند می زنن!

۲ نظر:

  1. چه تفاهمی داریم من و تو!! حتی تو روزای سگی... منم امروز یه روز واقعا سگی داشتم، کاش به جاش یه روزی واقعا سگ داشتم...

    پاسخ دادنحذف
  2. نه دیگه تفاهم نداریم، من سگ نمی خوام!

    پاسخ دادنحذف

Web Stats