۱۲/۰۲/۱۳۸۸

پراکنده


بهترين حس دنيا بود وقتى اون آقاى ارمنى كه مسئول موسيقي قومى دانشگاهه بعد از برنامه اومد گفت نمی دونم چطورى ولى تو زن من رو به گريه انداختى، بعدش هم زنش با چشمهای گريه ای رسيد و فقط بغلم كرد و رفت، آقاهه گفت پيدات می كنيم بعداً.

"تو با شراب ... چه معجونى"......چه معجونی!

با سه چهارتا تار ديشب  شورانگيز زديم، سحر ميزبانمون بود كه تقريبا تازه شروع كرده به تار زدن و اشتياقش براى ياد گرفتن و گوش دادن يه جوريه كه آدم هميشه دلش می خواد يه قطعه ديگه هم بزنه به خاطرش!

ديشب تا صبح بيدار نشستم درس خوندم، امروز هيچ كارى نكردم!

ماهيتابه رو گذاشتم رو گاز و توش روغن ريختم و ده دقيقه بالا سرش ایستادم و به روغن خيره شدم و حتی فكر نكردم كه چرا گرم نميشه،زيرش خاموش بود و من ياد پيراهن خاكسترى كنفى بودم كه وقتى کاوی اولين بار بهم گفت دوستم داره تنم بود،كاش داشتمش الان و روي سنگ يخ دراز می كشيدم.


۱ نظر:

  1. دخترای ننه دریا۳ اسفند ۱۳۸۸ ساعت ۷:۰۷

    وقتی از احساساتت می نویسی خیلی دلپذیر تر می شه نوشته هات

    پاسخ دادنحذف

Web Stats