كلید انداختم،در اتاقم رو باز كردم،دستم داشت مى افتاد،وسايل رو گذاشتم رو زمين و افتادم رو تخت، تو راه با مامانى حرف زدم، يه موقعهايى صداش دستی میشه كه روحم رو نوازش می كنه و آروم می شم، همون چيزي كه احتياج داشتم بدون اينكه بدونم. حالا دلم ميخواد همينجا بيفتم و سه روز پشت سر هم فكر كنم،كاش امتحان نداشتم.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر