نیمه شب شده، پنجره رو باز كردم و رو تخت دراز کشیدم، نسیم خوبی میاد. صداى جيرجيرک ها گاهی بلند میشه. ياد بچه گی افتادم، تابستون که می رفتیم ملایر شبها تو تراس می خوابیدیم، يه شب انقدر صداى جيرجيرک ها بلند بود كه حس می کردم توی گلوم دارن می خونن، انگار که تارهای صوتیم می لرزید و من هم همون صدا رو می دادم، با گلوم می شنیدم نه با گوشم! خاله مثل هميشه بی خواب، داشت ته حياط راه می رفت، یواش پرسيد "چرا نمی خوابى؟"، یواش گفتم "جيرجيرك تو گلوم گير كرده"! برام طالبی خنک اورد تو رختخواب، گفت "بخور جيرجيرك ها برن پايين"، خودش هم شروع کرد به خوردن. مادربزرگ صدا شنید گفت "چه خبر شده؟ "، پرسیدیم "طالبی می خوری؟ "، گفت که دیوونه شدیم نصفه شبی، بعد بلند شد و شروع کرد به خوردن. دلم براش تنگ شده باز.
چشمهام هنوز درد می کنه، چه روز عجیبی بود دیروز.

سلام
پاسخ دادنحذفاول از همه به خاطر اینکه همزمان با نوروز من وب رو تعطیل کردم عذر خواهی می کنم
و دوم حالا که باز این سال جدید شروع شده امیدوارم برات آکنده از مهر و شادمانی باشه
سلام نازنينم ، گاهي وقت ها كه خيلي خسته شدم ، گاهي وقت ها كه ....... فقط و فقط فكر كردن به وجود تو از تو اون گوداله كشيدتم بيرون مي دونم كه باور مي كني . من هم عجيب دلم براي حاچ خانم تنگ شده ، انقدر كه تا امروز به خاطرش گريه كردم براي هيچ كسي گريه نكردم .هر سال قبل ازعيد مي رفتم به اقا جان و بقيه يه سري مي زدم امسال هر كاري كردم نتونستم .واقعا نتونستم ، باورم نمي شه حاچ خانوم اونجاست .دلم برات خيلي تنگه جوجه خيلي (اشك)............
پاسخ دادنحذف