۴/۰۳/۱۳۸۹

چرا آخه؟


اول به عنوان كارى كه بايد انجام بدم بهش نگاه كرده بودم، مهم نبود زياد، رفتيم اداره گذرنامه تا كاوه اجازۀ خروج از كشور به من بده! خلاصه يه كم كه در فضا قرار گرفتم و ديدم كه من می خوام از كشور خارج بشم ولى هرچى مدرک و كارت ملى و شناسنامه و پاسپورت و امضا خواستن از كاوه بود، هیچکس حتی ندید من چه شکلی هستم! خلاصه داشت لجم درمیومد (حتی از كاوۀ بيچاره نمی دونم چرا). ازاين ساختمون به اون ساختمون هم می كرديم توی گرما، وارد يكى از ساختمونها شديم و من هم عينک آفتابيم رو از چشمم بلند كردم و زدم به سرم كه مثل قرقی وحشى به طرفم حمله كرد: "عینكت رو بيار پايين"...!!!! احساس كردم اسلحه دستم بوده و داره ميگه بذار زمين. "مگه تله كه می زنى بالای سرت؟ يا بزن به چشمت يا بزار تو كيفت"...و من همينطور شگفت زده نگاهش می کردم، در موقعيتهاى بديهى حتی آدم نمی تونه بگه چرا.

۲ نظر:

  1. نمیدونم چه کمبود و عقده ای می تونه آدمها رو اینطوری کنه و متاسفم که آدمهای مریض و عقده ای در ایران انقدر قدرت دارن. حتی اگر این موضوع مسخره عینک بالای سر به صورت قانون تصویب شده باشه(که به نظر من بیشتر از توهین به زنان، توهین به مردان محسوب میشه) میتونه به صورت محترمانه از طرف کارکنان از مراجعان خواسته بشه. ولی انگار در بعضی ادارات شرط استخدام کارکنان داشتن میزان قابل توجهی عقده روحیه.

    پاسخ دادنحذف
  2. طفلی به نام شادی
    دیریست گمشده ست
    با چشمهای روشن براق
    با گیسویی بلند
    به بالای آرزو
    هرکس از او نشانی دارد
    ما را کند خبر
    این هم نشان ما
    یک سو خلیج فارس
    سوی دگر خزر

    شفیعی کدکنی

    پاسخ دادنحذف

Web Stats