۴/۱۱/۱۳۸۹

خودپسند؟!


دلم می خواد دختر داشته باشم و بتونم از خودم سرشارش كنم. با چشمهاى درشت، شادی پنهان و اندوه آشكار،موسيقى، عاشق مهربونى و عاشقی و رهایی.

۱۴ نظر:

  1. یعنی پسر حق نداره از این‌ها داشته باشه و سرشار از این‌ها باشه؟‌ یا این که لیاقتش را نداره؟‌ البته دلِ شماست ولی یه کم غم‌گین کننده است

    پاسخ دادنحذف
  2. ایراد بزرگ آن این است که نمی توانی انتخاب کنی که بچه چه شکل و شخصیتی داشته باشد. همانطور که هیچکس آنطور که مادرش سالها تلاش و برنامه ریزی کرده بوده، نیست. حتی مادرها گاهی چندین دختر متفاوت با هم و با خودشان دارند. قشنگی آن در اینجاست که حتی اگر دخترت، فرزندت به طور کلی، دقیقا متناقض و متضاد شخصیت خودت هم باشد باز هم عاشقش خواهی بود. این خاصیت مادر بودن است.

    پاسخ دادنحذف
  3. دوست عزیز، من نگفتم پسرها حق ندارند یا لیاقت ندارند! من دوست دارم او رو از لذتی سرشار کنم که خودم ازش اطمینان دارم،لذت زن بودن.
    شما غمگین نباش ;)

    پاسخ دادنحذف
  4. تو واقعاً از زن بودنت لذت می بری؟؟
    لطفاً یکبار وبلاگت رو مرور کن،از موسیقی و شعر و تار وطالبی و آبجی و آبجو و ... لذت بردی ولی از زن بودن هرگز!

    پاسخ دادنحذف
  5. دخترای ننه دریا۱۵ تیر ۱۳۸۹ ساعت ۸:۰۱

    خودپسندی نیست که. منم عاشق دختر داشتن هستم. مثل خودم یا حتی خیلی بهتر جسورتر

    پاسخ دادنحذف
  6. marde aziz
    agar vaghean fekr mikoni kole zendegi va ehsasate kasi, chizhayi ast ke dar weblog minevisad va hich lezat o hich hesi nagofte nemimanad dar eshtebahi.
    lezathaye amigh o vagheyi mamoolan dar harime khosoosie roohe ensan etefagh mioftad. dar morede nevisandeye weblog nemidanam, vali man hargez chonin ehsasati ra dar webloge omoomi nakhaham nevesht.

    پاسخ دادنحذف
  7. ناشناس محترم
    لذت عمیق که هیچ ،لذت کم عمق هم در همه احوالات آدم هویدا میشه.این وبلاگ یک وبلاگ کاملاً احساسیه،احساس نویسنده محترم در تمامی پست ها کاملاً مشهوده. سوال من از ایشون یک سوال کاملاً ضد فمینیستی!بود.در ضمن شما گفتی که در مورد نویسنده وبلاگ نمی دونی،حداقل پستهای جدید و قدیمشو بخون که بیشتر با روحیات و احساساتش آشنا بشی ، بعددیگران رو به اشتباه متهم کن.

    پاسخ دادنحذف
  8. marde aziz
    man hameye posthaye weblog ro khandeham. shoma be ghezavate khod az shenakhti ke az matalebe web az nevisande bedast avardi etemade bishtari darid ta be chizi ke nevisande sarihan zekr karde. shoma az neveshteha ghezavat kardi ke nevisande az zan boodane khod lezati nemibarad, man az khode nevisande khandam ke lezat mibarad. dar akhar ham nazare shakhsie khodam ra goftam. agar shoma dar morede ghezavate khod enghadr motmaen hastid ke eshtebah baraye shoma eteham mahsoob mishavad, man harfe khod ra pas migiram, az ghaza shoma nevisandeye weblog ro amighan mishenasid va be ehsasate gofte o nagofteye ishan eshrafe kamel darid.

    پاسخ دادنحذف
  9. ناشناس محترم
    انسان مجموعه ای از احساسات و اندیشه هاست.هر کسی رو با تفکرات و احساساتش میشناسیم.اگر کسی بر خلاف احساسات و افکاری که تا حالا بروز داده ادعایی بکنه ،صرف اینکه خودش گفته مورد قبول نیست.مثل این میمونه که تودادگاه به متهم بگن علیرغم تمام مدارک چون خودت میگی بی گناهم بی گناهی!

    پاسخ دادنحذف
  10. ناشناس عزیز، مرد محترم ممنونم از نظراتتون (گرچه به سختی به اینها میشه گفت نظر، ممنون از قضاوتهاتون؟). فکر نکنم این بحث سرانجامی داشته باشه،اگه اجازه بدین من دیگه منتشر نکنم.
    مرد عزیز من تعجب می کنم از اینکه چرا اینهمه پیگیر این وبلاگ رو می خونی و دنبال می کنی اگه به نظرت انقدر سطحی میاد، حیف وقت نیست؟ از کنجکاوی بگذر، صرف اینکه آشنا هستی نباید باعث بشه که نوشته هام رو دنبال کنی.

    پاسخ دادنحذف
  11. دونه گندم عزيزم
    واقعا" با گوشت و پوستم احساست را درك ميكنم باور ميكني قبل از اينكه آخرين مطلب تو را بخوانم در آخرين مطلبم نظير چنين احساسي را بيان كرده ام
    خوش باشي
    سلام برسون . كيارش

    پاسخ دادنحذف
  12. دونه جان اینو شنیده بودی؟ اینجا پیداش کردم:http://siavarshan.blogsky.com/1389/02/26/post-558/


    سروده‌ای از "سید مصطفی کشفی"


    خبر این بود: "عطا" شد خاموش!
    دل غافل به کجا می‌برد این اندوهش
    غم سنگین و غم چون کوهش!
    شاد باشد روحش!
    شرق، در دست خبر
    تیر و پیکان اجل، شست خبر!
    شرق روز شنبه، چارمین روز، ز ماه دوم.
    از گل و فصل بهار
    نغمه غم بزند کاسه تار
    چار مضراب، در اوجش، بزند راه فرود!
    پوست، آویخته با دست خرک!
    کاسه تار که برداشته از دسته، ترک
    خبر این بود: "عطا" رفت به خاک!
    چه بگویم؟ که عطای جنگوک،
    رفته از دست و ندارد گل ماهورش کوک!
    پوست خشکیده و زه پوسیده!
    وای از این غم، که به "مغلوب" رسید
    یوسفی گم شد و یک "مویه" به یعقوب رسید!
    سیم زردی که ندارد زنگی
    دست خشکیده، نزد آهنگی!
    نغمه "مال کنون"، باور ایل!
    نوبت کوچ "عطا" آمد و
    فریاد که رفت . . !

    پاسخ دادنحذف

Web Stats