شب بود که همخونه ای سرک کشید تو و گفت كه بايد از سگ دوستش مراقبت كنه و ميره و چندروزخونۀ دوستش می مونه. توی خونۀ نسبتا بزرگ تنها شدم . يه كم با آسودگى توی خونه چرخ زدم، يه چيز كوچيک درست كردم خوردم، و يه كم تلويزيون نگاه كردم، چايى درست كردم و دلم خواست با يکی حرف بزنم. كلى مزه داد حرف زدن باهاش، وسط بحث ها و حرفها به شوخى جدى گفتم: "آخه تو چی می دونى از درد من"، اونهم خوش حال جواب داد: "برو بابااااااا،تو بزرگترين درد زندگيت اينه كه به حسين عليزاده حسوديت ميشه"...!!!...كلى خنديدم، ياد دوران نوجوانيم افتادم كه این واقعا دردی بود واسه خودش، اصلا دلم نمی خواست به سازش گوش كنم و با قهر و غضب شده بودم طرفدار لطفى!
اتاق جديدم رو دوست دارم،حس و حال متفاوتى از اتاق سال گذشته داره،خيلى متفاوت، مثل هر چيز ديگه اى تو زندگيم.
اتاق جديدم رو دوست دارم،حس و حال متفاوتى از اتاق سال گذشته داره،خيلى متفاوت، مثل هر چيز ديگه اى تو زندگيم.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر