۵/۳۰/۱۳۸۹

دستِ رو شده

خب خوب نيست آدم انقدر دستش رو باشه دیگه! صبح يه كم براى برنامۀ امشب تمرين كردم، ديدم نميشه، بلند شدم كشوها رو ريختم بيرون و به روش مامان تا اونجايى كه ميشد چيزای اضافى رو ريختم دور، بازم نشد، رفتم سراغ كمد كوچيكى كه فقط خرت و پرت توشه. نشستم روی زمین و يه كيسه آشغال هم گذاشتم كنارم، اون كمد هم بهم ريختم و كلى چيز ريختم دور، اون وسطها چيزاى آشنا و يادگارى هم پيدا می كردم و تعجب می کردم که اینها اینجا چیکار می کنن؟! بعد از يكى دو ساعت يواش اومده جلوم ميگه "ازت می ترسم" !!

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

Web Stats