۷/۰۷/۱۳۸۹

رعنا

صبح هنوز كامل از خواب بيدار نشده بودم كه تصويرهايى می اومد تو ذهنم. دوچرخه و عينک و نگاه سعيد نيكپور، سيب های ريخته روی زمين (همش فكر می كنم سيب بود يا انار،سيب بوده حتما)، روسری كوچيك گلچهره سجاديه و گريمش وقتى می رفت به  جوونیش، موسیقی متفاوت. خيلى كوچيك بودم، شايد از اولين بارهايى بود كه عشق رو توی تلویزیون می ديدم که قشنگه. هوس كردم ببينم دوباره "رعنا" رو.

نمی دونم

گوشۀ سمت چپ بالاست. سرم رو می چسبونم به ديوار، شايد موش باشه توی ديوار كه داره چيزى می خوره، ريز ريز. يه لحظه چندشم می شه و يه لحظه خوشم مياد از صداش. و الان نزديك سه ساعته كه اينطوریه نه چند لحظه. امروز نمی فهمم چه جوریم، چند وقته نمی فهمم چه جوریم. داشتم از دانشگاه می اومدم خسته بودم خيلى،حس می كردم از چشمهام داره می باره خستگى، كوله پشتی هم سنگين بود، با مشقّت داشتم از پله ها می كشيدم بالا، اما تو  یه دنيای كاملا پرتى بودم، حتی فكر كنم چيزى زمزمه می كردم شايد و به كفشهام رو پله های سنگی خيس نگاه می كردم كه نوبتی می رفتن بالا! يه آقای نسبتا مسن چاق مهربون كه قهوه هم دستش بود رو پله ها ايستاد و با خندۀ با نمكى بهم گفت :

?you're having entirely TOO MUCH fun,huh
 و رفت.
خندم گرفت، فکر کردم اگه منظورش واقعا همين بودكه داشت می گفت خب درست می گفت يه جورايى، اگه هم از افعال معكوس داشت استفاده می كرد(!) و كنايه بودحرفش كه باز هم درست می گفت!

نمی دونم هنوز اين صدا چندش آوره يا يه صداى خوب ريزِ بانمک.

۶/۲۸/۱۳۸۹

دامن کشان


انگار تازه لذّت تنها رانندگى كردن تو بارون با صداى بلند موسيقى رو پيدا كردم، انگار تازه می فهمم دردى كه از ته دلم دامن كشان مياد بالا تا چشمهام می رسه و جارى می شه چیه حرفش.

۶/۲۴/۱۳۸۹

هانیبال الخاص

تو ماشين بودیم، مهتاب كنارم بود و صداى موسيقى بلند. كسى بهش زنگ زد و مهتاب هم چند كلمه اى گفت و قطع كرد. چند دقيقه گذشت و من برگشتم به طرفش كه چيزى بهش بگم كه ديدم اشکهاش آروم آروم روی گونه هاش داره می ريزه پايين. انقدر آروم كه دلم نخواست ازش بپرسم چى شده. به بيرون نگاه كردم و چشمهام پر شد از گريه كردنش. وقتى رسيديم خونه گفت كه هانيبال حالش بد شده و بردنش بيمارستان. اون موقع اتفاقی نيفتاد، چند ماه ايران بود، در بزرگداشتش هم که شاگرداش براش گرفته بودن حضور داشت. يک ماه و نیم پيش برگشت آمريكا... و ديروز از دنيا رفت.
هرزمان كه يكى از اينها ميره نفسم می گيره، كثافت دنيا همچين می زنه تو چشمهام يهو كه تار ميشه برای چندوقت. می دونم، می دونم،می دونم که هنرشون موندنيه، می دونم هنرشون به اندازۀ حضورشون اين دنيا رو قابل تحمل می كنه و زیبایی خلق می کنه. اما براى من نَفَسشون، لبخندشون، حضورشون، صداشون، صداى يک انسانِ خوبه كه قدرت ميده تا زيباييهاى کوچيک خودم رو خلق كنم.

و خب زندگی من، باز هم داستان زندگى من. نيستم پيشت مهتابى، يک بار فكر كردم دور بودنم از شماها، از تو، می تونه چند لحظه ای هم زيبا بشه. می خواستم برم پيشش که برای تو از عزیزترین های زندگیته. برم براش ساز بزنم كه زياد دوست داشت اين موسيقى رو.سه روز پيش بلیط گرفتم كه برم و یادی از تو که می گفت نوه ش هستی براش ببرم. و خب باز هم داستان زندگی من که باید بگم ببخش که پيشت نیستم.

۶/۱۷/۱۳۸۹

پراکنده گویی در شب بارانی





  • يكى وسط يه بحث داغ با حرص بهم گفت كه دچار "خود پيچيده بينى" شدم! از اون موقع دارم فكر می كنم چقدر درست ميگه یعنی. هيچوقت فکر نكردم که پیچیده ام ولى هميشه پيچيدن به خودم رو دوست داشتم.
  • حال به اين مزخرفى نداشتم تا حالا، انگار با هر حس كوچيكى از شادى يا تنهايى يا دلتنگی یا هيجان (حتی به اندازۀ صدای بارون شديدى كه الان داره تو تاريكى ميزنه به پنجرۀ اتاقم) حس می کنم دارم بالا ميارم واقعا، ولى نميارم. می دونم به خاطر قرصهاییه که دارم می خورم، اما نمی تونم هى به خودم یادآوری کنم که اثر قرصه و واقعى نيست.
  • بعد از ازدواج هميشه توی جمعهای دوستهاى مشتركمون خيلى آدم كم حرف و مواظبيم، خودم بعد از مدتی مشکلی نداشتم با اینطوری بودن توی جمع،گاهی البته هنوز فشارم می ده چون می دونم فقط خودم مهم نیستم و اين مثل يه گردى ميشينه روی روحم... تا اینكه ميرم ايران و دوستهام رو می بينم و تازه يادم ميفته غير از اين هم می تونم باشم،بودم. تازه يادم ميفته كه زياد حرف می زنم، زياد بحث می كنم، با هيجان و علاقه می پرم وسط حرف يكى و نميذارم ادامه بده. نتيجۀ خاصی نمی گیرم!
  • "جان شيفته" روی ميزه، هنوز نتونستم بار دوم رو شروع كنم.
  • شعرهاى كوتاه بابا رو می خوندم، اين تو ذهنم می مونه همش:
  پاره ای بر سختِ جهان چه آسان میروند
  و ما بر آسانش چه سخت
چه می دانند این به ناز زیستگان ِهمه هیچ
دهشت عظیم ِ فاصله را؟

۶/۱۶/۱۳۸۹

شیرینی کشمشی!


داغ داغ از توی فر در اوردم، کفگیر کوچيک انداختم زيرشون و يكى يكى گذاشتمشون توی يه بشقاب كوچيک، نشستم رو مبل و فيلم ديدم و يكى يكى همشون رو خوردم، همیشه دلم می خواست این کار رو بکنم!

Web Stats