تو بعضى از دانشگاه های اينجا خانواده هاى آمريكايى داوطلب ميشن كه به دانشجوهايى كه از جاهاى ديگه ميان كمک كنن كه احساس تنهايى نكن، جا بيفتن، آشنا بشن با فرهنگ مردم آمريكا. اولين سالى كه كاوه اومده بود، يه خانوم و آقاى پير ميزبانش شده بودن، جان و اِلن. خيلى زیاد كمک كردن به كاوه. من هم كه اومدم يكى دوبار ديدمشون. ولى از اون شهر رفتيم و در طول پنج سال گذشته فقط از طریق ای ميل باهم در ارتباط بوديم. تا اينكه براى مراسم عروسی يكى از بستگانشون دو روز اومدن شهر ما و پريشب شام مهمون ما بودن. هردو خيلى وقته كه بازنشسته شدن، رفتن يه جای دور از بوستن حالا، نزديك نيوهمشر. خودشون خونه شون رو با كمک يه نجار ساختن، با آب و تاب و ذوق و شوق تعريف می كردن كه چه كارهايى می كنن برای شهر کوچیکشون كه فقط هزار و هشتصد نفر جمعيت داره. تعريف می كردن كه هر روز برای جمع کردن هيزم ميرن، كه خرس و گوزن می بينن اطرافشون. جان می گفت " هفتاد و یک سالمه ولى احساس نوجوونیم رو دارم". تازه شروع كرده به ويولن زدن،كلاس ميره. با خوشحالى و خنده می گفتن كه تعريف كار زن و مرد رو شكستن توی خونه شون. جان آشپزى می كنه و اِلن نجاری و کارهای اینطوریِ خونه رو می کنه، مثلا پله های خونه رو اِلن ساخته بود.
كاوه بهشون گفت خيلى احساس خوب و عجيبى بايد باشه كه آدم تو خونه ای كه خودش با دستهای خودش ساخته زندگى كنه. جوابشون برام عجيب بود، الن گفت خيلى زود آدم يادش ميره و حس معمولى پيدا می كنه. گفت كه ساختن پله ها سخت ترين جاى خونه بوده و بعد از يه مدت كوتاه ديگه وقتى از پله ها ميره بالا زياد حس اين رو نداره كه خودش ساختتش: "حالا دیگه فقط پله ست ،که ازشون میرم بالا".
شب خوبی بود، از بهترین آدمهایی هستن که توی زندگیم دیدم. از اون آدمهایی که وسط حرفهاشون یواشکی به کاوه نگاه می کردم و لبحند می زدم و اون هم جواب لبخند غمگین من رو می داد. غمگین از اینکه چه کمن این آدمها توی دنیا.


هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر