با مامان حرف می زدم، خواستم يه كم غُر بزنم که ديدم صداش يه كم كلافه ست، ولى از اون كلافه هاى با مزه ای که خنده قاطیشه. از اونها كه ربط به بابام پيدا می كنه به احتمال زیاد! ميگم چى شده؟ ميگه كه دوباره كتاب ها تا سقف و زير ميز و صندليش رفته بود، همه رو ريخته بيرون كه سازماندهى كنه و يک سرى رو ببره يه جاى ديگه. خندم می گيره، سالی چندبار تکرار میشه. بابايى رو تصور می كنم با كتابهاش روی زمين دور تا دورش، دستمالِ یه کم تر به دست، روی بعضی هاشون که اون عقب ها مونده بودن و خاک گرفتن رو پاک می كنه، وسط مرتب كردن هر از گاهی مياد يه كتابى رو نشون ميده «اينو خوندی بابایی؟ شاهكاره، ببر بخونش»، سيگار روشن می كنه، چندتا ديگه پاک می كنه، شعر جدا، داستان کوتاه جدا، رمان، فلسفه، سیاسی...یه چایی می ریزه و يكيش رو شروع می كنه به خوندن! آخرش هم اتاقش تغییر چندانی نمی کنه.

khosh behalet be khater dashtan hamichin babai!
پاسخ دادنحذف